جــ ــالــ ــب
دهانم پر از حرف است اما با دهان پُر هم نباید سخن گفت .

 

پزشکان معمولا خاطرات جالبی از کار و بیمارانشان دارند. علت جالب بودن این خاطرات یا بخاطر برخوردهای بانمکی است که بیماران با پزشک یا بیماریشان می‌کنند یا کمبود اطلاعات پزشکی است یا شاید وقوع بعضی اتفاقات در فضایی که سایه مرگ و بیماری در آن وجود دارد خود به خود تبدیل به طنز می‌شود. اما مهم اینجاست که یک پزشک عمومی با ذوق اهل شهرکرد هر از چندگاهی خاطراتش را از این ماجراها در وبلاگش می‌نویسد که بسیار خواندنی هستند:

* گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت: آقای دکتر! گلوش چرک داره؟ گفتم: چرکش تازه می خواد شروع بشه. گفت: این بچه همیشه همین طوره٬ همیشه عفونتش اول شروع می شه بعد زیاد می شه!

* به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ با یه صدای گرفته گفت: هیچی فقط چند روزه که اصلا صدام درنمی ره!

* به دختری که با استفراغ اومده بود گفتم: اسهال هم دارین؟ گفت: حالتشو دارم اما نمیاد!

* یه خانم حدودا ۵۰ ساله دختر حدودا ۱۸ سالشو آورده بود. به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دلهره دارم. مادرش زد زیر خنده و بعد گفت: مامان! دل پیچه نه دلهره! پرسیدم: چیز ناجوری نخوردین؟ مادرش گفت: چرا «چیسپ» خورده و این بار نوبت دختر بود که بزنه زیر خنده و بگه: مامان چیپس نه چیسپ!

* به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: مثلا چه سابقه ای؟ بعد گفتم: توی خونه داروئی نخوردین؟ گفت: مثلا چه داروئی؟ نسخه شو که نوشتم گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: مثلا چه ناراحتی؟

* به خانمه گفتم: اشتهاتون خوبه؟ گفت: هر وقت بتونم غذا بخورم می تونم بخورم!

* پیرمرده گفت: همه بدنم درد می کنه غیر از آرنج دست چپم. گفتم: یعنی آرنج دست چپتون درد نمی کنه؟ گفت: نه آرنج دست چپم «خیلی» درد می کنه!

* خانمه اومد و گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: نمی دونم. چند وقت بود که هر دو دستم درد می کرد. چند هفته پیش از این دستم آزمایش خون گرفتم بعد دردش افتاد حالا می خوام بگم از این دستم هم خون بگیرن ببینم دردش می افته؟!

* به خانمه گفتم: باید یه آزمایش بدین. گفت: نمی دم! گفتم: چرا؟ گفت: می ترسم بفهمم یه مرض ناجوری دارم!

* خانمه می گفت: توی آزمایشگاه درمونگاه آزمایش دادم گفتند عفونت داری اما بیرون آزمایش دادم گفتند سالمه! آزمایشهاشو نگاه کردم دیدم توی درمونگاه آزمایش ادرار داده و بیرون آزمایش خون!

* خانمه می گفت: فکر کنم باز گلوی بچه ام چرک کرده. گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه از دیروز داره دهنش بوی کپسول می ده!

* خانمه می گفت: بچه ام چند روزه یبوست داره براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد. گفتم: چه شیافی براش گذاشتین؟ گفت: استامینوفن!

* مریض های درمانگاه تمام شدن و از مطب میام بیرون یه هوائی بخورم. مسئول پذیرش که اهل همونجاست داره با یکی از اهالی روستا صحبت می کنه و ازش می پرسه: داروهائی که دکتر دومی براتون نوشت با دکتر اولی فرق داشت؟ روستائی محترم می گه: خوب معلومه٬ مگه کود حیوونهای مختلف با هم فرق نمی کنه؟ خوب داروهای دکترها هم با هم فرق می کنه!

* یه پسر جوون با فشار خون پائین اومده بود. گفتم: می تونین بمونین سرم بزنین؟ گفت: نه. گفتم: آمپول می زنین؟ گفت: نه. خانم جوونی که باهاش بود گفت: آقای دکتر لطفا یه شربت ماستی (آلومینیم ام جی اس) براش بنویسین. گفتم: چرا؟ گفت: آخه می گن چیزهای شیرین فشار خونو بالا می برن!

* روز شنبه این هفته یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند. گفتم: چند روزه که مریضه؟ پدره گفت: دو روزه مادرش گفت: نه سه روزه پدره با عصبانیت به مادرش گفت: آخه جمعه که تعطیله!

* مرده با کمردرد اومده بود، وقتی می خواستم نسخه بنویسم گفت: آقای دکتر! بی زحمت هر چی می خواین بنویسین فقط پماد ننویسین! گفتم: چرا؟ گفت: آخه همه خونواده مون رفته اند مسافرت هیچ کسی نیست که برام پماد بماله!

* به خانمه گفتم: کجای سرتون درد می کنه؟ دستشو گذاشت روی سرش و گفت: همین جا درست توی لگن سرم.

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 07 اسفند 1390 :: 00:26 :: به قلم : mehdiahmadian

 

 

یک فروشنده کوکاکولا که برای فروش به عربستان سعودی رفته بود، دست از پا درازتر برگشت و کاملاً ناامید شده بود. یکی از دوستانش از اون پرسید: چرا در عربستان موفق نبودی؟ فروشنده جواب داد: وقتی رفتم خیلی مطمئن بودم که می تونم فروش خوبی داشته باشم، اما یک مشکل داشتم، و اون این بود که نمی دونستم چه طور عربی صحبت کنم به همین دلیل به خودم گفتم که این پیام رو از طریق سه تا پوستر انتقال بدهم:


پوستر اول: یک مرد که روی ماسه های داغ صحرا دراز کشیده و کاملاً خسته و از حال رفته است.
پوستر دوم: مرد داره کوکاکولا می نوشه.
پوستر سوم: مرد ما هم اکنون کاملاً سرحال و شاداب است.

دوستش گفت: خیلی عالیه، این طرح باید جواب می داد.
فروشنده جواب داد: ولی هیچ کس به من نگفته بود که اونها از راست به چپ می خونن!

ارسال شده در تاریخ : شنبه 06 اسفند 1390 :: 18:12 :: به قلم : mehdiahmadian

اینشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوری که به مباحث اینشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز اینشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند. راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای اینشتین سخنرانی کند چرا که اینشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. اینشتین قبول کرد، اما در مورد این که اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس اینشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!


ارسال شده در تاریخ : شنبه 06 اسفند 1390 :: 18:00 :: به قلم : mehdiahmadian

یکی لکنت زبان داشته، زنگ می زنه اورژانس که بیاد جنازه همسایه شون رو که مرده ببره...
می گه ،اااالو اااوورجانس، این ههههمسایمون ممممرده یه آمبولانس بفرستین.
طرف می پرسه: آدرستون؟
یارو تا میاد آدرسو بگه زبونش بند میاد می گه ظظظظظ...
طرف می گه ظفر منظورته؟
می گه ننننننننه، طرف فکر می کنه سرکاره، قطع می کنه.

۲هفته بعد همین اتفاق می افته. باز هم طرف می گه آدرستون، باز زبون یارو بند میاد می گه ظظظظظ...
طرف می پرسه ظفر؟ می گه نننننه...، باز مامور اورژانس فکر می کنه سرکاره، قطع می کنه.

۳ ماه می گذره، باز طرف زنگ می زنه می گه اااااووووورژانس،
این هههمسایه مون ممممرده محلللمون بو گگگرفته یه آمبولانس بببفرستین.
طرف می گه آدرستون؟
باز زبونه یارو بند میاد می گه ظظظظظ...، از اونور می گن آقا منظورت ظفره؟
طرف می گه: آآآآآره! ک ک کشوندم آوردمش ظفر ببببیا بببرش!


ارسال شده در تاریخ : شنبه 06 اسفند 1390 :: 17:54 :: به قلم : mehdiahmadian

 

 

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد، مامور مرزی می پرسد: "در کیسه ها چه داری؟" او می گوید: "شن"
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.

یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید: دوچرخه!

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند!


ارسال شده در تاریخ : شنبه 06 اسفند 1390 :: 17:40 :: به قلم : mehdiahmadian

 

   


شبی اوباما و همسرش تصمیم گرفتند که کاری غیرعادی انجام دهند و برای شام به رستورانی که زیاد هم گران قیمت نبود، بروند. وقتی آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از محافظان رئیس جمهور پرسید که آیا می تواند خصوصی با همسر رئیس جمهور صحبت کند و آنها هم اجازه دادند. و همسر اوباما به طور خصوصی با آن مرد صحبت کرد. بعد از آن اوباما از همسرش پرسید که چرا او این همه مشتاق خصوصی صحبت کردن با تو بود؟ همسرش گفت که صاحب رستوران گفته در ایام جوانیش دیوانه وار عاشق او بوده است... سپس اوباما گفت و اگر تو با او ازدواج می کردی اکنون صاحب این رستوران بودی.

همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج می کردم او الان رئیس جمهور بود.

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 06 اسفند 1390 :: 12:01 :: به قلم : mehdiahmadian

  •  
  • برگی که راه می‌رود
  • سیفانتا آکوتا حشره ی سبز و کوچکی است که تورپدو باگ نیز نامیده می شود ولی در اصل نام علمی این حشره” Siphanta acuta “است
 
  •  
  • پرنده‌ای با منقار شاخی
  • منقارشاخیان خانواده‌ای از پرنده‌ها است که در مناطق گرمسیری و نیمه‌گرمسیری آفریقا و آسیا زندگی می‌کنند. اما این نوع از منقارشاخی در جنوب صحرای آفریقا یافت می شود
 
  •  
  • چشم‌های پرندگان
  • چشم بعد از مغز يكي از پيچيده ترين عضو پرندگان است. چشم عكس هايي را كه ديده، به پيام عصبي تبديل مي كند و به مغز مي فرستد. آن وقت است كه مغز درك مي كند چشم چه تصويري را ديده است
 
  •  
  • لاک‌پشت‌های غول‌پیکر
  • لاک پشت های غول پیکر یکی از بزرگترین انواع خزندگانی هستند که در برخی از جزایر گرمسیری زندگی می کرده اند و یا هنوز زندگی می کنند
 
  •  
  • رازهایی از دنیای حیوانات
  • هر گاه سگ آبی احساس خطر کند، با دم پهن خود بر آب می کوبد و صدای بلندی ایجاد می کند. دیگر سگ های آبی با شنیدن این صدا متوجه خطر می شوند و از محل خطر دور می شوند
 
 
  •  
  • یک چشم برهم زدن
  • چشم های شما تنها موقع گریه کردن اشک تولید نمی کنند، بلکه همیشه در حال تولید اشک هستند
 
  •  
  • می‌دانستی؟
  • دانشمندان به كمك تصاوير رادار دريافته اند كه اين پرندگان بعضى وقت ها تمام طول شب را در ارتفاع زياد، به پرواز و سُر خوردن در هوا ادامه مى دهند
 
  •  
  • چرا گوش‌ها شکل مضحکی دارند؟
  • شکل گوش های شما به گونه ای است که بتوانند صداها را از هوا بگیرند. سپس صداهای دریافت شده از طریق مجرای گوش به قسمت پنهان گوش در داخل سر شما می رود
 
 
 
  •  
  • مراغه،شهر دوره مادها
  • از قدیمی ترین شهرهای استان آذربایجان شرقی است. قدمت آن به دورۀ مادها برمی گردد. این شهر در جنوب کوه های سهند قرار دارد
 
  •  
  • اندکی دانستنی
  • بین ۱۰۰ هزار تا ۲۰۰ هزار مو در سر وجود دارند که از منافذ کوچکی در پوست که (فولیکول) نامیده می شوند می رویند
 
  •  
  • دنیای حیوانات
  • شگفتی های خلقت و طبیعت همواره آدمی را به تفکر وا می دارد و زمینه معرفت های عمیق الهی را فراهم می نماید
 
  •  
  • کاغذ
  • چه تعداد محصولات کاغذی یا مقوایی می توانید نام ببرید؟ می توان به کاغذهای تحریر، روزنامه، مجله، کتاب های تصویری، کاغذ کادو، بسته بندی محصولات، کارت تبریک، پول، دستمال کاغذی، کاغذ بهداشتی و کاغذ دیواری اشاره کرد
 
  •  
  • گردشی در بدن
  • ساختمان و کار بدن انسان یکی از جالب ترین و پیچیده ترین عجایب خلقت است. شما حتماً نام گلبول های سفید را شنیده اید. این گلبول ها که در خون هستند، درست مانند سرباز از بدن انسان محافظت می کنند
 
  •  
  • مهاجرت پرندگان
  • آیا تا به حال پرنده ی مهاجری را در حال پرواز دیده اید؟ دیده اید که با چه قدرت و همتی بال می زند؟ شاید به خود بگویید این که کاری ندارد؛ همان اندازه که پرنده ها در آسمان پرواز می کنند، ما انسان ها هم روی زمین راه می رویم
 
  •  
  • این شیارهای شگفت‌انگیز
  • بعضی وسیله‏‌ها با این‌که خیلی مورداستفاده قرار می‌گیرند و بیشتر آدم‌‏ها با آنها سر و کار دارند، اما کمتر کسی است که طرز کارشان را بداند
 
  •  
  • بچه های حسینی
  • با شروع ماه محرم همه شهر در حال عزاداری است. کودکان و نو جوانان نیز در کنار بزرگترها در هیئت ها و دسته های عزاداری شرکت میکنند
 
  •  
  • ویروس رایانه ای چیست؟
  • ویروس رایانه‌ای، برنامه‌ای است که خود به خود تکثیر می‌شود و از رایانه‌ای به رایانه‌ی دیگر راه می‌یابد
 
 
  •  
  • ابر چیست؟
  • ابر توده‌ای متراکم از بخار است که در طبقات پایینی و میانی اتمسفر تشکیل می‌شود. عناصر تشکیل دهنده این توده بخار همان عناصر تشکیل دهنده مایعات سطح سیاره می‌باشند. در مورد سیاره زمین، ابرها از بخار آب تشکیل شده اند...
 
  •  
  • عجایب دنیای حیوانات
  • شاید کمی عجیب به نظر برسد اگر بگوییم حلزون ها دندان دارند! در دهان کوچک حلزون ها در حدود 2500 دندان، در اندازه بسیار ریز وجود دارد. قدرت این دندان ها به اندازه ای است که حیوان می تواند برگی را ریز ریز کند. حلزون
 
  •  
  • کلوت چیست؟
  • کلوت نام عوارضی طبیعی و جغرافیایی در بیابان لوت ایران است که در اثر سازو کار شگفت انگیز آب و باد و فرسایش زمین ، پدید آمده اند
 
  •  
  • گياهي که آفت ها را فريب مي‌دهد
  • در جنگل هاي اکوادور گونه اي از درخت ها شناسايي شده اند که به منظور جلوگيري از هجوم آفت ها از جمله بيدها تمارض کرده و خود را بيمار جلوه داده و با تغيير دادن رنگ برگ هاي خود از نزديک شدن آفت ها به خود جلوگيري مي کند
 
  •  
  • سنجاب ها
  • سنجابها در مناطق وسیعی از زیستگاههای دنیا از جنگلهای استوایی تا بیابان های نیمه خشک پیدا می شوند
 
  •  
  • هکتور مالو نویسنده ی رمان باخانمانان
  • هکتور مالو رمان نویس فرانسوی در سال 1830 در نرمادی متولد شد. در ژوئن به مدرسه رفت و پس از پایان تحصیلات در شهر روان به پاریس رفت و در رشته ی حقوق به تحصیل ادامه داد.
 
  •  
  • دلفین های فیزیکدان
  • ما آدم‏‌ها از حواس پنج‏گانه خود برای ارتباط با دنیای اطراف استفاده می‌‏کنیم. حس‏های بینایی، شنوایی، بویایی،چشایی و لامسه به ما کمک می‌‏کنند تا بهتر اتفاقات دور و برمان را ببینیم
 
  •  
  • هانس کریستین آندرسن
  • روز دوم آوریل سال 1805 میلادی -که به جرأت می توان او را بزرگ ترین نویسنده داستانی های کودکان دانست- در شهر اودنس دانمارک و در یک خانواده کم در آمد متولد شد.
 
  •  
  • زیباترین پرنده روی زمین
  • طاووس یکی از زیباترین پرند گان جهان است. طاووس نام دو گونه از پرندگان است که عبارتند از طاووس هندی و طاووس سبز. جنس نر آن، پرهای بسیار زیبایی به ‌ویژه در ناحیه دم دارد
 
  •  
  • خورشید نیز روزی خواهد خوابید!
  • هر جسمی با نیروی جاذبه‌ی خود که در مرکز آن قرار دارد در نبرد است. ستاره‌ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند. نیروی جاذبه همواره می‌خواهد ستاره را فشرده کند....
 
  •  
  • ماه زیبای آسمان
  • ماه، پرنورترین جرم آسمان شب و نزدیک ترین همسایه ی زمین است. ماه، تنها قمر سیاره ی ماست. از زمان های بسیار دور، ماه منبع الهام، تخیل، فکر و اندیشه ی انسان های خلاق هنرمند و متفکر بوده است.
 
  •  
  • ميرزا علي اکبر صابر
  • ميرزا علي اکبر طاهرزاده متخلص به صابر در سال 1241 در شماخي، يکي از شهرهاي قديمي شيروان به دنيا آمد. او مدتي را در مکتب خانه هاي قديم آن روزگار گذراند. پس از آن به مکتب سيد عظيم شيرواني رفت
 
  •  
  • درخت شگفت انگيز قلمرو حيوانات
  • اين تصاوير مربوط به درختي در پارکي در فلوريدا مي باشد. هنرمندان بسياري روي اين درخت کار کردند تا شکل نزديک به 400 حيوانات طبيعي رو روي اون درست کردند.
 
  •  
  • قلب من چه کار مي کند؟
  • قلب شما ماهيچه ي بخصوصي است که باعث حرکت خون در سرتاسر بدنتان مي شود. اگر دستتان را روي سينه ي خود بگذاريد و به قلبتان نزديک کنيد، تپش آن را حس خواهيد کرد.
 
  •  
  • نقاشی روی پر
  • در گذشته نقاشي بر روي سنگ غارها و با ابزار بسيار ابتدايي کشيده مي شد. کمي که نقاشي پيشرفت کرد، بر روي پوست، اشياء سفالي و با نقوش هندسي کار مي کردند. امروزه نقاشي با تکنيک ها و سبک هاي متفاوتي همراه است که مواد متفاوتي را نيز براي کار مي طلبد
 
  •  
  • وسعت جهان
  • دنياي اطراف ما پر از رازها، شگفتي ها و زيبايي هاست. هر چه قدر به آن بيش تر توجه کنيم، شگفتيمان بيش تر و بيش تر مي شود.
 
  •  
  • چرا گياهان ميوه دارند؟
  • يکي از منابعي که هر گياه جوان، براي رشد به آن نياز دارد، فضاي مناسب است. گياه براي پراکندن ريشه ها و گسترش شاخ و برگ هاي خود، به فضا نياز دارد.
 
  •  
  • شازده کوچولو
  • آنتوان دونت اگزوپري، خلبان و نويسنده‌ي «شازده کوچولو» يکي از شاهکارهاي ادبيات کودکان است. او فرزند سوم ژان دوسنت اگزوپري در سال 1900 در شهر ليون، فرانسه به دنيا آمد.
 
 

ارسال شده در تاریخ : جمعه 05 اسفند 1390 :: 12:24 :: به قلم : mehdiahmadian

شیدا:رفته بودیم بیرون یه پسره بهم گفت بخورمت!منم بهش گفتم گه نخور!

علی:امروز داشتم با گوشیم حرف می زدم در حالی که داشتم دنبال گوشیم می گشتم!

بهنام: اعتراف می کنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش می کردم تا کارتون تموم نشه و بعد می آمدم گریه می کردم به مادرم می گفتم کار تو بود روشن کردی کارتون تموم شد!

شمیم: اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت: املاها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفی می بینم کی به حرفام گوش می ده... از اون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام: امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کدوم وسیله ها دست زد؟ بیشتر هم به دریچه کولر شک داشتم!

مهرشاد: یک روز ایستاده بودم منتظر تاکسی هی می گفتم میدون ونک! بعد از 2-3 بار دیدم بهم بد نگاه می کنن! دور و برم رو که نگاه کردم فهمیدم ایستاده ام توی میدان ونک می گم ونک!

لادن: اعتراف می کنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون می داد، من هم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای توی کارتون بودم، می رفتم لباسمو عوض می کردم، یه لباس خشگل و شیک می پوشیدم، تا وقتی توی دوربین نگاه می کنند، منو ببینند و عاشقم بشن!

ستاره: اعتراف می کنم یه بار اتو کشیدن موهام یک ساعت طول کشید، چون موهام بلند بود، بعد از کلی کیف کردن و احساس رضایت، نگاه کردم دیدم اتوی مو خاموشه!

نگار: کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص" وقتی داشتم مشقاشو می نوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه می گیم "بارون" اما کتابیش می شه "باران"، پس صابون هم لابد صابان هست اصلش! از این نبوغ خودم کیف کردم، همه مشقامو نوشتم صابان! فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر سوال!

علی: اعتراف می کنم بار اول که یه بز از نزدیک دیدم بچه بودم، از ترس بهش سلام کردم بعد فرار کردم.

بتی: اعتراف می کنم یه با زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد از یک ربع یه پسره جواب داد. من هم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟

شیوا: اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه! تازه هی چند بار پشت سر هم این کار رو کردم، چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!

نگین: اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارساله مون رو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چه طوری؟
دیدم بچه تحویلم نگرفت باباهه خندید.
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چه قدر بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای...
گفت اون اسمش پارساست، اسم باباش نویده!

بهزاد: اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونه تون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیامد تازه شاهکارم برای خانواده معلوم شد!

اعتراف می کنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیـــــــر جووون... بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی می خوامـــت... گفتم منم همین طور... گفت پیش ما نمیای؟ گفتم چرا، حتماً... از پشت میزم بلند شدم برم توی اتاقش. به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفنی با دوستش حرف می زنه و من از شدت ضایعگی دیوار رو گاز گرفتم...

مونا: چند روز پیش دختر خالم گوشی موبایلش رو خونه ما جا گذاشته بود... بهش اس ام اس زدم: گوشیتو جا گذاشتی!

چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار می کشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگار رو روی گوشیم خاموش کردم و بدتر از اون این که بلافاصله گوشی رو پرت کردم توی باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم!

بتی: اعتراف می کنم یکی از معضلات دوران بچگیم این بود که چرا من نمی تونم مثل شخصیت های کارتونی که اشک هاشون به دو طرف پرت می شد گریه کنم! کلی تلاش می کردم موقع گریه کردن مثل اونا باشم. مثلا سرمو بالا بگیرم دهنمو باز کنم یا چشامو تنگ کنم! ولی باز هم جواب نمی داد.

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 04 اسفند 1390 :: 19:04 :: به قلم : mehdiahmadian

اجرای این ویروس باعث میشود فضای کارت گرافیک پر شده و دیگر هیچ بازی روی کامپیوتر اجرا نشود.
وحالا دستور ساخت:

 

درونNotepad این عبارات را تایپ کنید

 

c/windows/system32/jefo/display/memory/full

 

و سپس با پسوند bat سیو کنید یعنی مثلا اسم آن را full.bat بگذارید.

 

حالا ویروس ساخته شد.

 

اخطار: هرگز این ویروس را در سیستم خود اجرا نکنید.

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 04 اسفند 1390 :: 11:33 :: به قلم : mehdiahmadian

 

۱ـ بهترين راه براي حفظ آثار باستاني ، همچنان در زير خاك بودن آن ها است.

۲ـ دهانم را بسته نگاه داشتم تا حرف در دهانم نگذارند.

۴ـ اكثر آدم هاي لاغر با رژيم مخالفند.

۵ـ بي صداترين تار را عنكبوت مي نوازد.

۶ـ پركار ترين عضو بدنش فكش بود.

۷ـ كاش فردا همان ديروز آمده بود.


۹ـ بازار ريا سكه است ، با صداقت ، اعلام مفلسي مي كنم.

۱۰ـ اعتراض ها در سكوت ذخيره شد.

۱۱ـ عدالت موجودي شبيه روح بوده كه كسي آن را نديده است.

۱۲ـ بانك ها به سوال علم بهتر است يا ثروت ، در عمل پاسخ مي دهند.

۱۳ـ نمايشگاه به محلي گفته مي شود كه مردم را به كالا ها نشان مي دهند.

۱۴ـ همه دوست دارند به پيروزي برسند ، حتي استقلال.

۱۵ـ تا عوام وجود داشته باشد ، عوام فريب هم وجود خواهد داشت.

۱۶ـ هر موقع او را مي بينم كمي مكث مي كنم ، مثل ويرگول.

۱۷ـ آدم هاي بيكار همه روزهاي تقويم را جمعه مي بينند.

۱۸ـ پائيز ، فصل بي حجابي درختان است.

۱۹ـ كتاب يار مهربانيست كه با همسرتان هيچ مشكلي ندارد.

۲۰ـ شهرداري فقط راه پولدارشدنش را آسفالت مي كند.

۲۱ـ شيطان مدعي شد كه من مدير داخلي دنيا هستم.

۲۳ـ گاهي سلول هاي خاكستري مغزم به مرخصي مي روند.

۲۴ـ حقوق بشر ساعتي است كه هر دولتي با وقت محلي كشورش آن را تنظيم مي كند.

۲۵ـ آقازاده يعني استثناء در خلقت.

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 03 اسفند 1390 :: 22:09 :: به قلم : mehdiahmadian
تصویر وبلاگ
کپی کنید و در وبلاکهاتون قرار بدین و منبع را ذکر کنید.
موضوعات جالب
نويسنده
لینکدونی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

javahermarket